تبليغاتX
آسمان صاف
نگران نباش

چیز مهمی نیست

به نبودنت عادت می کنم

اصلا" وقتی نیستی خلاقیتم گل می کند

نمی گویم راضیم

اما بارها بعد رفتنت

سر از کشف الکل درآورده ام

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 15:31 توسط عاطفه |

شاید

نه همیشه زمانی برای نو شدن هست

و من اکنون نو شدم نو تر از همیشه و نو خواهم ماند

حال که زمانهایم نو شدند چه زمانی بهتر از حالا که با تو باشم

می خواهم با تو باشم در تمام لحظات

و چه زمانی بهتر از وقتی که با تو هستم

با تو خواهم ماند

                         ماندنی همیشگی

دیروز پنجمین سالگرد دوست عزیزم سمیرا بود به همین جمله اکتفا میکنم که یه جمله تو ذهنم بود که همش به سمیرا میگفتم دلم میخواست تو پناهگاهم باشی تو باشی تو...

دوباره میخوام سعی کنم لحظه هامو نو کنم واسه همین از دیروز یه کلاس تازه رو شروع کردم ...

دنبال یه چیزی هستم که تو وجودم گمش کردم یه چیزی که مال منه و من نمیتونم بروزش بدم نمیتونم درونمو  بیرونی کنم چون گمش کردم نمیدونم اون دقیقا چیه واسه همین گیج شدم و سرعتمو از دست دادم بیشتر وقتم به فکر میگذره ولی این دفعه میخوام پیداش کنم و عجول نباشم اون موقع  که پیداش کنم تا آخرش میرم تا آخر آخرش... 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 12:10 توسط عاطفه |

ناتانائیل کاش در تو هیچ انتظاری ، حتی میل هم نباشد و فقط استعدادی برای پذیرفتن باشد . آنچه را که بسویت می آید منتظر باش ، اما جز آنچه بسویت می آید خواستار مباش . جز آنچه داری آرزو مکن ... بفهم که در هر لحظه از روز ، می توانی مالک خدا ، با همه ملکوتش باشی . آرزوی تو از عشق باشد ، و مالک شدنت عاشقانه ... زیرا آرزویی که موثر نباشد به چه کار می آید ؟

آخر چه ! ناتانائیل ، تو خدا را داری و اورا نمی بینی ! خدا را داشتن، دیدن اوست، اما مردم به او نمی نگرند . بر سر پیچ هیچ کوره راهی ، ای "بلعم " ، آیا خدا را ندیده ای که خرت پیش وی باز می ایستد ؟ چون تو او را دیگر گونه می پنداشتی . اما ناتانائیل، تنها خداست که نمی توان به انتظارش ماند . در انتظار خدا به سر بردن یعنی در نیافتن این که خدا در توست . خدا را با خوشبختی مسنج و همه خوشبختیت را در لحظه گذارا بنه .

                                                                    مائده های زمینی ، آندره ژِید

 

ذهنم آرام نیست همه چیز تو ذهنم به هم ریخته  سعید میگه این خوبه تا تو بهم نریزی هیچ چیز درست نمیشه ،مثل اینکه تا یه خونه خراب نشه ،نمیشه دوباره ساختش...

 

+ نوشته شده در دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 16:36 توسط عاطفه |

امروز چهارمين سالگرد فوت دوست صميمي و مهربانم سميرا بود...

4سال سخت گذشت و من هنوز  باور ندارم .

امسال با شروع محرم بود و من بعد سميرا هيچ وقت در مراسم عزاداري محرم شركت نكردم شبهاي محرم و هميشه با او بودن نميخواهم بي او بودنش را تجربه كنم سخت است سخت...

خسته تر از صدای من گریه بیصدای تو

حیف که مانده پیش من خاطره ات به جای تو

رفتی و آشنای تو بی تو غریب ماند و بس

قلب شکسته اش ولی پاک و نجیب ماند وبس

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 22:26 توسط عاطفه |


بر شکسته های وجودم راه میروم ولی بر عکس قبل کارم شده نظاره بر این خورده های زیر پا... راه رفتن و نگریستن به شکسته ها و این است که شکستم می دهد هر نگاه جدید تصمیم جدید ولی زندگی همیشه ...تنهایی ، تنهایی ، تنهایی....

همه چیز یک چیز است ولی من باور نمیکنم ..دوست دارم همه را به یک ندهم فکر می کنم این بهتر است ولی نیست چون آزارم می دهد .

فرقی هم نمی کند یک چیز هم آزارم می دهد ..

دوست داشتنی دیگر وجود ندارد

زندگی یک مشت معامله بیشرمانه شده

آنچه که من دوست نداشتم ولی تسلیمش شدم

می خواهم خودم باشم و این را شروع کردم

تنها و تنها ...

تلاش دوستان برای ایجاد نشاط در من

و من تلاش برای نشان دادن سرخوشی و بی دغدغه گی

این دروغ است و تنها دروغی که از آن راضیم

دروغ زندگیم را نابود کرد و برای همین تمام تلاشم برای حقیقت است

هرچند حقیقت دردناکتر باشد

نمیخواهم خودم را گول بزنم

سخت است

ولی بهتر از دروغگویی است و دودوزگی

با تمام تلاش برای راست گفتن دیگران اینگونه عمل نمی کنند سخت است ولی از من کاری بر نمی آید من خودم را می بینم و باید ببینم...


(نوشته بالا مربوط به سال 85 بود ولي با حال اكنونم مطابقت داشت) خيلي خستم خسته تر از هر زماني ... كاش اين روزها بگذرند تا بوي گند خيانت از زندگي ام پاك شود ديگر نمي توانم، اين بو دارد مرا از پا مي اندازد ... كجايي اي هواي تازه چشمان خيسم بي تاب توست ...منتظرم بيشتر از هر زماني  بيا من به اميد تو دوام آورده ام  وگرنه اين بو همان اول خفه ام كرده بود....

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 22:16 توسط عاطفه |

وقتشه وقتشه رفتن وقتشه

وقتشه از تو گذشتن وقتشه

فرصت تولد دوباره نیست

مردن دوباره من وقتشه

دیگه دیره، واسه گفتن این کلام آخرین

فرصت ضجه نمونده لحظه های واپسین

دیگه با عاطفه دشمن ، واسه دلتنگی رفیقم

توی شط سرخ نفرت ، بی صدا ترین غریقم

...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 22:33 توسط عاطفه |

در کمین اندوه هستم
بانو
مرا دریاب
به خانه ببر

این تازه نیست
قدیمی است
دو نفر
همه نیستند
همیشه نیستند
خویش اند
و حس و حدسشان برای حادثه نزدیک
حدس دور دارند
برادر نیستند
که من بودم
تو نبودی
یا نمی دانم
شاید جوان بودم
شما جوان بودید
تو پیر بودی
کبوتران را دانه ندادم
یک تکه آسمان را خوب حفظ کردیم
که وقتی تو نبودی
بتوانیم از حفظ بخوانیم
این برای آن روزها کافی بود

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 21:18 توسط عاطفه |

(براي امير عزيز بخاطر دلتنگي هايش در فراق دوستمان مهندس نعمت الله شجاعي )

 شايد وقتي نباشد

بايد ها به شايد ها تبديل شده اند

ديگر بايدي در كار نيست اين شايد است كه حكمفرماست

من كه از بايد زندگي را ساخته بودم حال به شايد اكتفا كردم

شايد وقتي نيست

ديگر وقتي نيست

مي گذرند ، مي روند بي آنكه گذرش را حس كرده باشي

همه چيز مي گذرد بي آنكه باور داشته باشي

گذر سخت است و سخت تر باور آن است

اينكه باور كني ديگر بودني وجود ندارد

نابود مي شوي بي آنكه بخواهي

نابوديت را همه مي بينند و تو نمي خواهي...

و آن زمان است كه تو نقش آفرين نقشي ديگر مي شوي

 كه از تو سرچشمه نمي گيرد، از تو دور است

 و ناخواسته تن به اين بازي مي دهي و مجبوري آن را ادامه بدهي

ادامه بده اگر ديگر او نيست

ديگراني هستند كه بايد برايشان باشي

بودني كه برايت سخت است

ولي  بايد به اين نوع زندگي هم تن داد

 نقش جديد اين است:

                               سياهي بس است

                               چه زيباست رنگ سرخ زندگي

                                به به چه هواي خوبي... چه زندگي دلچسبي!

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 19:25 توسط عاطفه |

چه خوب است زمانی که از عشق سرشاری

آنقدر عشقت قلقلکت می دهد

که فرصت انجام هیچ کاری نداری

و دوست داری همچنان قلقلکت دهد

چه دست نیافتنی است این شادی حاصل از ...

یک هفته است چنان درگیرش هستم

که فقط به مرور می پردازم مرور و مرور صدبار هزاربار...

و تمام شدنی وجود ندارد

هر لحظه مرور و دلم نمی خواهد لحظه ای باشد که مرور نشود

چنان در آن غرقم که هیچ چیزی نمی تواند آن را از من جدا کند

تمام لحظاتم را پر کرده است .

چه شیرین است دلم نمی خواهد که تمام شود

 شیرینی اش دست نیافتنی است آیا تجربه این مرور را داشتی؟!

که هیچوقت از مرورش خسته نشوی

             باور نکردنی است ولی

                                       وجود دارد.  

                                                       (14اردیبشت88)

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 20:30 توسط عاطفه |

به یاد دوستی عزیز(مهندس نعمت الله شجاعی) که به تازه گی از میان ما رفت و ما را با خاطراتش تنها گذاشت

و برای همدردی با امیر عزیز که بیشتر از همه ی ما داغدار است

...مرگ زودتر از موعد

نارس و گنگ به ما سلام گفت

کلاه از سر بر گرفتیم

جواب سلام را نارس و کال گفتیم

غذای گرم ما را احاطه کرده بود

مرگ نه اشتهای غذای گرم داشت

نه اشتهای روز و شب ما

که شباهت به گلهای نرگس

داشت

پس با چتری به رنگ گلهای ارغوان

به کوچه رفت از کودکی که برگهای درختان را

می شمرد

ساعت طلوع آفتاب را پرسید دوباره به خانه آمد

احمدرضا احمدی


تو خفته یی

از پنجره می بینم که ماه ، بسیار آرام ، قدم می زند.

آسمان در خواب است

و ستارگان، بی صدا، به ماه نگاه می کنند

نادر ابراهیمی

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 13:19 توسط عاطفه |

 
(3) Unknown Artist - Unknown Album - 10. Track 10.mp3 " loop="-1">